دراز کشیدم سمت ِ پنجرم و دستمو گذاشتم زیر چونمو و بیرونو نگا کردم، خبری نبود، هوا آفتابی، درختا سبز، آسمون آبی؛ هر ازگاهی ام یه ماشینی رد میشد. بیرونو نگا میکردم ولی ذهنم یه جای دیگه بود، نه جایی توی کتاب، یا توی اتاق، یه جای دور.. ساختمون ِ جلوی اتاقم (اونی که کارگرا ازش آویزون میشن نه، اونور ترش :دی) یه خونه ی قدیمی با طرح ِ آجریه که از وقتی بچه بودم همینطوری بوده، فقط الان کثیفتر شده؛ به ناگاه یکی از اهالی ِ اون خونه هه پنجرشونو وا کرد، تاپ ِ سفید و شلوارک ِ آبی تنش بود. نشست بین ِ پنجره و حفاظ و پاهاشو دراز کرد. یه کتاب دستش بود مسلما برای خوندن ولی تنها کاری که میکرد ورق زدن ِ سریع ِ کتاب از اول به آخر، از آخر به اول بود، حتی به صفحه های کتابش نگاهم نمیکرد. هر از گاهی پنجررو وا میکرد و یه سرکی تو خونه میکشید و باز پنجررو میبست و به ورق زدن ادامه میداد، حواسش یه جا دیگه بود، شاید مث ِ من یه جای دور، شایدم خیلی نزدیک..تابلو بود که حواسش به الانش نبود. ولی حوصلش سر نرفته بود، چون تو این زمینه دکترا دارم میفهمم. بیخیال بودنشو دوست داشتم، استرس ِ اینکه ممکنه مامانش برسه و یکی بزنه پس ِ کلش که چرا شیطنت میکنه، اینکه واسش مهم نبود که تاپ ِ سفید و شلوارک ِ آبیش بخاطره دوده و سیاهی ممکنه کثیف شه، همشو دوس داشتم و یه لحظه دلم میخواس جای پسر ِ خونه ی رو به رویی باشم تا حواسم به خاطر ِ چیزای ساده پرت باشه و بدونه اینکه به چیزه خاصی فک کنم برم تو فضای بین ِ پنجره ی اتاقم بشینم و کتابمو ورق بزنم بدونه اینکه به صفحاتش نگا کنم. اولین بار که رفتم اونجا، هوا سرد بود و داشت برف میومد، تو مسیر ِ رسیدن به درش پام رو برفا سُر خورد و وقتی رسیدم به درش سعی کردم کاملا کفشامو رو پادریه جلوی در تمیز کنم که مغازشو خیس نکنم؛ بوی خوب ِ کتاب میومد و هواش گرم و دوست داشتنی بود. صاحب ِ کتابفروشی ِ کلبه ی هامون (که احتمالا هامون باید اسم ِ خودش باشه) یه پسر ِ جوونی بود که دست ِ راستش از مچ به پایین وجود ِ خارجی نداشت، با این حال ازش خیلی قشنگ استفاده میکرد، ریش داشت و موهای خرمایی ئه بلندشو از پشت بسته بود؛ وقتی رفتم تو داشت با یه صدایی که توش آرامش موج میزد با دو تا از مشتریاش صحبت میکرد. نه راجع به مسائل ِ عادی، چیزایی که شاید خیلیا هیچوفت ندونن و نفهمن. سعی کردم کارت پستالی که میخوامو دیر انتخاب کنم تا بتونم بیشتر حرفاشو بشنوم و البته از من بعید نیس که هر چیو که بخاطرش زمانو کِش دادم از یاد ِ نحیفم بردم. آخرین باری که رفتم، یه خانوم ِ میانسال با چهره ای مهربون که توی اون مانتوی کرم رنگ دوستداشتنی ترم شده بود به جای هامون نشسته بود، باید مامانش میبود. کتابی که میخواسمو نمیدونس کجاس اینه که کلی معذرت خواهی کرد و گفت که پسرش باید بیاد، اونه که میدونه. پسرش که اومد کتابو پیدا کرده بودم، سوالی که داشتمو پرسیدمو رفتم.. احساس کردم چقد کلبه ی هامونو دوس دارم، (کلا کتاب فروشی هارو دوس دارم، یه زمانی دلم میخواس یه کتابفروشی باز کنم) دوس داشتنم به خاطره فروشندش، جای کوچیکش یا هر چیه دیگه نبود، به خاطر ِ این بود که خرید کردن از اونجا حس ِ خوبی بهم میداد و جاهای اینطوری رو دوس دارم. چند روز پیش که از کنار ِ کلبه ی هامون رد میشدم دیدم که روی شیشش یه کاغذ چسبوندنو نوشتن: اجاره داده میشود کلبه ی هامون الان خالیه، نه بوی کتابی میاد، نه صدای آرومی میاد که با مشتریاش با حوصله حرف میزنه، نه کسی مراقبه که کفشای خیس یا گِلیش مغازرو کثیف کنه و نه کسی واسش سوال پیش میاد که چه بلایی سر ِ دست ِ راست ِ فروشنده اومده.. گفته بودم که اصولا یه سری چیزا رو خیلی دیر پیدا میکنم، احتمالا فراموش کردم بگم که خیلیم زود از دستشون میدم. کلبه ی هامون یکی از اونا بود :) نه بیرون ِ بیرون.. یه جورایی بیرون ِ شهر یه جاده ی باریک جنگلای پالم ِ دو طرف ِ جاده خطکشی ِ کنار ِ جاده بارون و قبرستون! تنها صحنه ای بود که با دیدنش و حتی رد شدن ازش، سرمو برگردوندمو با نگاهم تا جایی که میشد دیدش دنبالش کردم. به قصد ِ ساحل و دریا رفتم.. صدای دریا، بو ش، پاهایی که قرار بود بره توی آبو و خنکی ِ آب، دلم میخواس چشامو ببندم و همینطوری که به صدای دریا گوش میدم باد رو لا به لای موهام حس کنم. میشه گفت بزرگترین چیزی که بش احتیاج داشتم. مقصدم دریا شد ولی بدون ِ ساحل ِ شنی..فضاش یه طوری بود، موجاش، کشتیای ساکن ِ روی آب، همشون یه طوری بود..حسمم نیز.. کنارش قدم زدم و نگا کردم، فقط نگا کردم و بازم نگا کردم..شاید تنها لذتی میتونستم ازش ببرم همون نگا کردن به کشتیای اون وسط بود و بس. موقع ِ برگشتن نزدیک ِ همون قبرستون که رسیدیم گفتم که میخوام برم توش رو ببینم، رفتم اونور ِ خیابون از زیر ِ سر درش رد شدم و رفتم تو جَوِش خیلی سنگین بود..در حدی که قلب ِ آدم فشرده میشد و قشنگ میشد اینو حس کرد.. اطرافمو نگا کردم.. قبرای کوچیک و بزرگ.. روی بضیاش عکس ِ کوچیکه طرف رو داشت و بضیاش حتی اون کاشی کاری ِ ساده ی دور ِ قبر رو نداشت رو سراشیبی بود و وقتی میرسیدی به اون بالا میتونستی پله پله قبرارو ببینی دُرُست همونطوری که تو خوابم دیده بودم!.. ترتیب ِ قبرا..آسمون..سراشیبی و حتی بویی که میومد.. آره! خودشه! من اینجا رو میشناسم..من اینجا بودم، دُرُست همینجایی که وایسادم.. دُرُست همین نگاهم به آسمون ِ پشت ِ سرم و دُرُست همین دلهره ای که با دیدن ِ هر قبری بم دست میده.. وقتی یادم افتاد که خواب ِ اینجا رو دیدم.. روحم قبل ِ من اینجا بوده و بعده این مدت تازه جسمم رسیده بش حالم بدتر شد.. هرچقد فکر کردم که توی خوابم بعده دیدن ِ آسمون بعده دیدن ِ قبرا و دوییدن بینشون چیکار کردم یادم نیومد.. سراشیبی رو رفتم پایین.. یه دوره دیگه یه نگاهه کلی به قبرستون کردم و رفتم به سمت ِ ماشین.. په. نون: برای اینکه عکسارو بزرگتر ببینید یک عدد کلیک بنهید روش :) از این که تو این مدتیَم که نمینوشتم همچنان بضیاتون به یادم بودین ممنونم واقعا و واسم ارزش داش، در اولین فرصتی که حالم بهتر شه میام و قول میدم به تک تکتون سر بزنم.. مراقب ِ خودتون باشین به قولِ "یکی" تا بعد بی کلام.. بله! من یک ابلهم و اینو میشه گفت که جدیدا کشف کردم! این ینی اینکه اگه به این موضوع پی برده بودین دیگه لازم نیس که بیاین و بهم بگین یا با رفتارتون نشون بدین میدونم خودم! :دی په نون: قالب ِ دوسداشتنیمو برگردوندم همی :x صاف سرشو انداخت پایین و رفت نشست روی مبل و شرو کرد با اون چیزی که اورده بود خونه ور رفتن.* "بچه" اومد و بدونه اینکه سلام و اینا کنه پرید بغل ِ باباش.. "پدر" گفت: اِی گندت بزنن..کلی زحمت کشیده بودم همشو خراب کردی!! "بچه" به دل نگرفت، باباشو بغل کرد و شرو کرد کارایی که از صب کرده بود رو واسه باباش تعریف کردن.."پدر" هم همشو گوش میداد و بضی جاها قاتی ِ لبخند و اینا بچشو تحسین میکرد :دی بعد دید هر چقد صبر کرد شام که نیومد هیچی خبری هم از عیال نیس..زین باب از جاش بلند شد و چون خیلی خیلی گشنش بود یادش نبود که بچه ی طفل ِ معصومش روی پاش نشسته بود، واسه همین تا از جاش بلند شد "بچه" با صدای تالاپ شوت شد زمین.."پدر" با پاش بچرو زد اونور که نره زیره دست و پا و رفت به سمت ِ آشپزخونه.. دید که "مادر" داره با کلی استرس و عجله کابینتا و یخچال و زیر و رو میکنه. "پدر" گفت: همسرم..حالا سلام و خسته نباشید ِ ما به کنار، این شامو نمیخوای بیاری که بخوریم؟ وقتی "مادر" برگشت "پدر" دید که چشاش پره اشکه و قل قل میاد رو گونه هاش.. "پدر" گفت: اِوا(جدیدا مرد ها هم استفاده میکنند!)..چی شده؟؟ چرا گریه میکنی؟ "مادر" گفت که غذایی که درست کرده به صورت ِ کاملا نا معلومی سوخته، و چیزه دیگه ای تو خونه نیس که باش غذا درست کنه "پدر" تو دلش گفت: اَاَاَاَه!! بعد بیرونه دلش گفت:اشکال نداره عزیزم میرم بیرون یه چیزی میخرم با هم بخوریم. :) (البت فک کنم دور و بر ِ خونشون جایی نبود که بتونن سفارش بدن وگرنه بیکار نبود که!) خلاصه "پدر" شال و کُلا کرد و رفت که غذا بیاره.. از جاهای خیلی سخت عبور کرد، آخه خونشون راش یکم نا فُرمه شیبداره و عبور و مرور رو سخت میکنه.. بالاخره یه روشنایی دید..این ینی اینکه به اصل ِ جایی که میخواسته رسیده.. با خوشحالی داش میرفت که غذا سفارش بده که یه چیزی خورد توی سرش و بعدم بهش اسپری زدن! از همونایی که میگفت یه نوع ِ خاص از آلرژی داره بهشون..بعدم تاریکی.. "مادر" دید که همسر ِ عزیز تر از جانش دیر کرده واسه همین به فرزنده عزیز تر از همسرش گفت که بشینه و جایی نره تا بره ببینه باباش کجاس. ("پدر" گوشیشو جا گذاشته بوده!) "مادر" بعد از عبور از همون مسیر ِ سخت درست همونجایی که "پدر" به قتل رسیده بود، دُرُست همونجا همون اتفاق براش افتاد..با این تفاوت که چون به یاد ِ بچش بود سعی داشت از این مهلکه فرار کنه ولی.. ..... فردای آن روز جسد ِ کودکی که برای یافتن ِ مادرش، مادری که برای یافتن ِ شوهرش و شوهری که برای یافتن ِ غذا خونه ی عزیزشونو ترک کرده بودن پیدا شد! و این بود سرگذشت ِ زندگی ِ کذایی ِ یک خانواده ی "سوسک" ! * مثلا بضیا خودشونو با روزنامه سرگرم میکنن، بضیا با مکعب روبیک، سوسکا ام با یه چیزه دیگه :-" بضی وقتام هس که دارم یه آهنگیو گوش میدمو اونم واسم میخونه.. هی میخونه..هی میشنوم.. هی میخونه..هی میشنوم.. تموم میشه..هی میگوشم.. هی سکوت..هی گوش میدم.. هی سکـــوت..گوش میدم هنو.. سکـــــوتـــــــــ.... و اصن حالیم نی آهنگی که گوش میکردم تموم شده و دیگه واسم نمیخونه.. و این است رسم ِ زیستن ِ ناب ِ من :دی شب..چشا در حاله پاره شدن از ناحیه قرنیه..درسه خونده نشده..افکار ِ متلاشی شده!.. صُب..چشا پف کرده، در حد ِ اولین بالن ِ اختراع شده..میز ِ صبونه..حوصله روی درجه مینیمُم..لیوان ِ گرم و دوس داشتنی ِ چایی.. :x اتوبوس..چشا پف کرده..آدمای مختلف..نگاهای یواشکی..خطـــ خطــــ خطـــ ... (خطکشی ِ خیابون) کلاس..چشا پف کرده همچنان..خوابالودگی رو درجه ماکسیمُم..اندکی فوران ِ ذوق و قریحه همراه با چاشنی ِ بی حوصلگی..نتیجه ی حاصله: " یکی از بچه های کلاسه مثلا! چشا همچنان پفک نمکی! :دی این خیلی مهمه :دی اصن نوشته جدی به ما نیومده :دی.. داشتم میگفتم ..امتحان داشتم امروز. اول اینکه این همه سال امتحان دادم با این معلما/استادای سادیم دار آشنا شدم بازم حالیم نمیشه که بچه جون وقتی یه موجود ِ معلم/استاد نما یه امتحانیو کنسل میکنه وسط نوشتن و تاکیده ویژه داره که هفته ی بعد سولا رو عوض میکنه و امتحانه هولناکی میگیره، این بدین معناست که سوالا تغییری نخواهد کرد! و من! خود ِ نحیفم! میشینم تا صب مبحثیو حفظ میکنم که تو امتحان وجود ِ خارجی نداره!! امیدواریم نتیجه حاصله مطلوب باشه در غیر ِ این صورت به روش ِ عیسی خودمو به صلیب خواهم کشید! :دی (اینجا نکته ای نهفته بود که فک نکنم گرفته باشین :دی) په نون: رهگذره عزیز خودمو خفه میکنم دفه ی بعد آدرس اینا نذاری! :دی په نونی دیگر: هیچ گونه انتقادی در مورد نقاشی پذیرفته نمیشه! >:) چون عجله ای بوده و چون داستانها داره گذاشتم اینجا که بماند یادگاری :دی البت میخواین انتقاد کنین بکنینا..ولی اگه خونی ریخته بشه پای خودتونه :-" و په نونه دیگه: بیفرما aster جونم :دی اینم آپ ِ زود :) عرضم به حظور ِ متبارکتون یک خاطره ای از خودم تراوش میکنم که دوره همی خوش باشیم :دی در یک روز ِ گرم ِ جهنمی(!) که داشتم از دانشگا بر میگشتم خونه یک عدد موجودی تو اتوبوس دیدم که جزو ِ خلقتهای خاص ِ خداوندی بود :دی این موجود قدی دراز، چهره ای تفلون و تیپی زاقارت همی داشت :دی (خداوند مارا ببخشد و بیامرزد! :دی ) با دوستش بود و با هم میحرفیدن :دی بصورت ِ کاملا اتفاقی (چون میدونین که من دختره خیلی خیلی خیلی خوبیم! ) حرفاشون با همو شنیدم :دی البت در ِ گوشی نمیحرفیدناا، ینی فک کنم کل ِ اتوبوس به صورت ِ اتفاقی و ناخواسته حرفاشونو میشنیدن! :دی همینجوری که تو اتوبوس نشسته بودیم یه اتوبوسی رد شد..دیدم این پسر ِ افسانه ای زد پشت رفیقش گفت: ای دیدی اتوبوس ِ لیم کک(اسمه مکانی مقدس برای تحصیل!) رفت! نُچ حالا کلی باید معطل شیم.. منو رفیقش با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاش کردیم (البت من کاملا غیر ِ مستقیم و از پشت ِ عینک آفتابی میدیدم!)..رفیقش گفت که الان اتوبوس از بغلمون رد شد چجوری فهمیدی که مال ِ لیم ککه؟ :دی بعد دوباره همون موجوده گفت: بهه! چی فک کردی؟؟؟؟ من اتوبوس از پشت ببینم میفهمم کجا میره!! (اینو جدی میگفتا ینی مثلا شوخی اینا نبود) و تمامی ِ اتوبوس از خنده منفجر شد! :دی البت خودش نفهمید که..من ولی خودم به شخصه کلی خودمو کنترل کردم که نخندم! (کلا میخوام بگم پسره در حدی چاخان میکرد در انفوانه مختلف که کلی حال میده بش بخندی! :دی ) -------------------------------------------------------------------------------------------------- چندین روز بعد! مامانم با یه خانومی دوس شده بود که این خانومه خفمون کرد اینقد که گفت پسرم داره واسه ایلتس میخونه..پسرم خیلی باهوشه..پسر ِ سر به زیریه..نمیدونم پسرم اِل ِ و بِله و اینا! :دی کلی قیافه ساختم واسه پسره خانومه و اینا بعد یه روز قرار شد بریم بیرون این خانومه و پسرشم بیاد.. واااای! :دی اصن نمیتونین باور کنین که به چه وسعتی دهنم وا شده بود! همون پسره ابلهی که کلی چاخان بودو اینا همون پسری بود که مامانش اینقد تعریف کرده بود ازش و من یه برد پیت تو ذهنم ساخته بودم! فک کن! :دی البت الان نفهمیدین چی میگم چون حرفای مامانشو کامل نشنیدین و خودشو کامل ندیدین! ولی هر چی بود کلی متعجبم کرد! :دی هیچی دیگه :دی از اون به بعد پسررو که میبینم خندم میگیره :دی بعدا نوشت: باو پسره 15-16 سالس :دی من از این فکرایی که شماها کردین نکردم اصن :دی هنو دبیرستانش تموم نشده گویا..بچس هنو! :دی







"

| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |





